یکتایکتا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره

دخترم یکتا

قند عسلم

دختر گلم در روز ١٦ ابان مصادف با روز عید قربان و برابر با ٧/١١/٢٠١١ میلادی با وزن ٢٦٠٠ قد ٤٨ دور سر ٣٣.٥ دور سینه ٣٦ با دستای خانم دکتر کامیابی  در ساعت ٩:١٥ صبح در بیمارستان ارجمند کرمان پا به دنیا گذاشتی و باعث شادی من بابایی و داداش سروش شدی.داداش سروش هم تا امروز دقیقا ٨ سال و ٤ ماه ٥ روز داره از اینکه از تنهایی در اومده خیلی خوشحاله     ...
29 دی 1390

شروع گریه های دخملی

تقربا ٤٠ روزه بودی که گریه هات شروع شده بود ،هر کار که می کردیم اروم نمی شدی دیگه حسابی منو از بی کاری در اورده بودی خیلی هنر می کردم ناهار درست می کردم ،گاهی اوقات هم از بس گریه میکردی کلافه می شدم  مهمون که می اومد خونمون دیگه از صدای گریه هات خسته می شد ن و زود میرفتن مهمونی هم که می رفتیم مجبور بوددیم زود پاشیم . فدای سزت بچه همینه دیگه اگه اذیت نکنه بچه نیست دیگه چیزی که برام خیلی سخت بود این بود که دست تنها بودم دیگه بسکه می چرخوندمت دست و پام درد میگرفت ،بابات هم حسابی درگیر کارش بود و اونم ناچار بود دیگه ،منو سروش مینشستیم و سوره حمد می خوندیم ،صلوات می فرستادیم ودعا می خوندیم تا بلکه یک کم اروم بشی .  ...
29 دی 1390

تقدیم به همسرم

تقدیم به همسرم که تمام زندگی من است :بهترینم به مرغان عاشق سپرده ام که برایت هزاران گل از دشت ارزوها و هزاران ستاره تابنده از اسمانها و هزاران دریای عشق از اقیانوس مهربانی تقدیم کنند، و می گوییم باش با من که همه ی رهگذران می گذرند ولی تو ماندنی هستی انها خوبند ولی خوب تر از خوب تویی.   زیباترین اغاز را با تو تجربه کرده ام ،پس تا زیباترین پایان با تو می مانم.   دخترم یکتا ،اینها را مینویسم و می گویم که به وجود پدرت ببالی و بدانی که تمام زندگیت را مدیون او هستی او که همیشه بعد از خدا بهترین برای من و تو و داداش سروش بوده.                 &n...
29 دی 1390

ماه هشتم بارداری

هفته اول از ماه هشتم زمانی که برای گرفتن نوار قلب به بیمارستان رفتم تو توی خواب ناز بودی و اصلا تکون نمی خوردی دکتر بعد از دیدن نوار قلب گفت:اصلا از این نوار قلب راضی نیستم باید دوباره تکرار بشه  اگر به همین منوال باشه باید بستری بشی و خودت رو برای زایمان اماده کنی ،من خیلی ترسیده بودم و استرس داشتم بابات همش بهم دلداری میداد که خودتو ناراحت نکن من دلم قرصه که هیچ اتفاقی نمی افته ،ما دم غروب  دوباره به بیمارستان رفتیم من اول به نماز خونه رفتم نمازم رو خوندم و از خدا خواستم که هرچی که خیره واسمون پیش بیاره ،قران رو باز کردم که برام خیلی جالب بود به خاطر ندارم کدوم ایه  بود،اما مفهوم ایه این بودکه ما خودمان هر ان کس ...
29 دی 1390

ماه نهم بارداری

کم کم به روزهای پایان بارداری نزدیک می شدم و بی صبرانه منتظر ورود تو جگر گوشه ام بودم ،داداش سروش هم بی صبرانه روز شماری می کرد ساکت رو اماده کرده بودم  هفته سی و هفتم بود که دکتر گفتباید زایمانت رو بخاطر دیابت و زایمان قبل که سزارینی بود هفته سی و هشتم انجام بدی من به مامان جون و اقا جونت اطلاع دادم که بلیط بگیرند و برای اومدن حاضر باشن ،خودمم به رضوان خانم گفتم بیاد خونه رو تمیز و اماده کنه .   ...
29 دی 1390

اولین لبخند گل دخترم

٣٥ روزه بودی برای اولین بار که بغل بابایی بودی لبخند زدی الهی که هیچ گاه خنده از لبای قشنگت نره و همیشه زندگیت به شیرینی لبخندقشنگت باشه  دخترم همیشه سعی کن که لبخند بر لبانت ،عشق در قلبت ،لطف در نگاهت ،محبت در چهره ات،بخشش در رفتارت و حق بر زبانت جاری باشد و بس ......               ...
29 دی 1390

عقیقه یکتا در یک ماهگی

امام صادق(ع) می فرمایند :کل مرتهن بعقیقه :هر مولودی در گرو عقیقه خود است به عبارت دیگر اگر عقیقه نکند در معرض بلاهاست. ٣٠ روزه بودی ما هم تصمیم گرفتیم روز عاشورا تو رو عقیقه کنیم یک گوسفند کشتیم و انداختیم تو دیگی که قرار بود ابگوشت نذری بپزن ،امیدوارم که هم تو هم داداشت از همه بلاها دور باشین و همیشه در امان باشین.   راستی وقتی به دنیا اومدی دایی جان رسول هم نتونست بیاد دیدنیت برای همین توی این تعطیلات پیش ما بود البته باباجون و مامان جون و دایی محسن هم اومده بودن  بعد از تعطیلات همه برگشتن ،بازم تنها شدیم دایی جان محمدم نیومده بود  اخه قراره بره سر کار منم بهش گفتم از پا قدم گل دخترمه ...
28 دی 1390

ماه اول قند عسلم

هفت روز از تولدت می گذشت که بردیمت دکتر (ژینوس صراف زاده)گفت زردی داری باید بخوابونیمت زیر دستگاه ،بامامان جون رفتیم و یک دستگاه کرایه کردیم اوردیم خونه،48 ساعت زیر دستگاه خوابیدی  بعد از48 ساعت اومد پایین اما هنوز هم زردی داشتی خدا رو شکر خطر رفع شده بود ، بعد از 12 روزبلاخره با بابایی به توافق رسیدیم که اسمت رو بذاریم یکتا ،الهی قربونت برم ایشالاکه برامون خوش نام باشی .   15 روز از تولد دخترم می گذشت که باباجون و مامان جون ،خاله مصی ،ستایش گلم ،دایی ها همه برگشتند تهران و باز من بودم و دو تا بچه دست تنها بهشون عادت کرده بودیم دیگه دنیا همینه           &nbs...
27 دی 1390

اولین حموم گل دخترم

درست فردای روزی که به دنیا اومدی از بیمارستان مرخص شدیم ،همون روز ما مان جون و خاله زهره برای اولین بار بردنت حموم ،فهمیدم عاشق حموم رفتنی،اخه کوچکترین گریه ای هم نکردی .             خوش اومدی دختر گلم ...
27 دی 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دخترم یکتا می باشد