یکتایکتا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره

دخترم یکتا

اخرین نوشته مامان در سال 90

  ناز دونه مامان دیگه چند روزی بیشتر به پایان سال 90 نمونده تا چشم به هم زدیم امسال هم سپری شد.گاهی با شادی ،گاهی هم غم بلاخره تا به این لحظه خدارو شکر همه چیز به خیر و خوبی پشت سرگذاشته شده ،مامان توی این سالی که گذشت هیچوقت دو روز رو فراموش نمی کنه یک از اون روزا غمگین ترین و یکی هم شیرین ترین روزی بود که پشت سر گذاشت.                                                       غمگین ترین روز ...
29 فروردين 1391

ورود یکتا گلی به ماه 6 زندگیش

                                     فرشته کوچولوی من وارد ششمین ماه زندگیش شد                                                                            چند روزه که م...
29 فروردين 1391

اولین شیطنت خانم بلا

  دیگه دختر مامان داره بلا می شه دیروز من مشغول کارام بودم سروش هم سرگرم تماشای برنامه ها دیدم که خانم بلا یکی از برگه های داداشی رو پاره کرده ،خیز برداشته که بره بقیه کتاباش  رو هم برداره و پاره کنه .که مامان از راه رسید دید به به خدا دنیا رو بهت داده و داری ذوق می کنی . سروش هم به جای اینکه عصبانی بشه ذوق کرده بود و بهت می خندید .           ...
26 فروردين 1391

عروسک مورد علاقه یکتا خانم

                                   روزا نصف وقتت رو با این عروسک می گذرونی خیلی هم دوستش داری                                               سروش روزی صد بار اونو می بره بالای دار     ...
26 فروردين 1391

خاطرات سیزده بدر

  توی این هفته ای که گذشت هم تو هم داداش سروش دو تا خطر رو پشت سر گذاشتید که خدا رو شکر هردو تاش به خیر گذشت.     خدا رو شکر که در هر لحظه با ماست وما رو تنها نمی گذاره. خدایا من تو رو تو تنهایی هام پیدا کردم ،تو رو همیشه و هر لحظه در کنارم و از  اعماق وجود حس     می کنم، از تو می خواهم که حس قشنگ رو از من نگیری . زیباترینم عاشقانه می پرستمت و دوستت دارم باز هم به من نشون دادی و فهموندی که در کنارم هستی .                       شب از مهمونی برگشتیم و رفتیم خونه باباجون...
19 فروردين 1391

پایان ماه پنجم

  دختر گل مامان این 5 ماه در کنار تو مثل برق گذشت و انگار همین دیروز بود که انتظار تولدت رو          می کشیدم هر روز که می گذره مامان بیشتر بهت مانوس می شه،تو هم خیلی بهم وابسته شدی و تا تنهات     می ذارم یک ریز گریه می کنی. همش دستت تو دهنته و داری محکم می کشی روی لثه هات،از خواب که بیدار می شی شروع        می کنی به مکیدن دستت و دیگه منتظر نمی مونی تا من بیام و بهت شیر بدم. وقتی می خوام بغلت کنم دست و پاتو تکون می دی و می فهمی ، اگر بغلت نکنم بغض می کنی و    می زنی زیر گریه. دیگه دوست داری بذارمت تو روروئک ،حسابی سر گرمت م...
18 فروردين 1391

ولیمه تولد

                                   نا ناز مامان وقتی به دنیا اومدی مامان جون ،با با جون قم، کرمان نبودن برای همین بابا تصمیم گرفت مهمونی رو بذاره عید نوروز که همه فامیلاش کرمان باشن روز جمعه 11 فروردین که عمو یاسر و عمو امین هم کرمان بودن همه رودعوت کردیم با یک تیر دو نشون زدیم هم ولیمه شما رو دادیم ،هم عمو امین و زن عمو رو پا گشا کردیم .           ...
11 فروردين 1391

شروع غذای کمکی

  گاهی اوقات که گریه می کنی می فهمم که گرسنته اما منم شیرم زیاد نیست که سیر بشی   برای همین بود که تصمیم گرفتم از این ماه به بعد بهت غذا بدم البته از حریره ارد برنج شروع کردم . هر روز که می گذره مقدار حریره رو کم کم  بیشتر می کنم که خدای نکرده دل درد نشی . وقتی می خوام بهت غذا بدم می فهمی ،ذوق می کنی و دست و پا تو تکون می دی. تا چند روز دیگه هم ٥ ماهت کامل می شه و می ری تو شش ماه ،روزا مثل برق می گذره تا چشم بهم زدم دختر مامان غذا خور شد .       ...
10 فروردين 1391

تولدمه

                                  تولد تولد تولدم مبارک                                      روز 9 فروردین هم تولد مامان بود .   بابا و سروش هم مامان  رو غافلگیر کرد و یک تولد کوچولو واسش گرفتن . عصر که از خواب پا شدم دیدم که سروش میوه و کیک و .........اماده کرده و منتظر خوردن کیک تولد. &n...
9 فروردين 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دخترم یکتا می باشد