یکتایکتا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 11 روز سن داره

دخترم یکتا

عاشقانه

من و سروش                       مامان هستیم                                       سرم را نه ظلم می تواند خم کند نه مرگ،نه ترس سرم فقط برای بوسیدن دستهای تو خم می شود مادر      ...
30 بهمن 1390

ترجمه گریه بچه ها

                                         Heh ، Eairh ، Eh ، Owh ، Nah Neh یا Nah يعني : من گرسنه ام I 'm hungry اگر شما در گريه نوزاد خود اين صدا را ميشنويد يعني اينكه زمان شير دادن است. بخش مهم اين صدا حرف "ن" است كه در ابتداي گريه شنيده ميشود. (صداي "ايننقه"را در گريه ميتوانید تشخيص بدهید.)     Owh يعني : من خسته ام I 'm sleepy نوزادان اين صدا را كه شبيه صداي خميازه كشيدن است بهنگام خستگي ايجاد ميكنند. دهان ...
28 بهمن 1390

حموم دخترم

  امروز مامان تنها گل دخترش رو برد حموم ،ماشالا گردن می گیری منم تونستم راحت ببرمت حموم،کلی    هم از این بابت ذوق کردم دیگه نباید منتظر بابایی باشیم و من می تونم مرتب حمومت کنم.                                                                                                        قربون دختر مو ژولیدم برم     &nbs...
28 بهمن 1390

پایان دو ماهگی و واکسن

  دیگه دو ماهت به پایان رسید و من تو رو برای واکسنت به مرکز بهداشت بردم  یکی قطره فلج اطفال دو تا هم واکسن به پات زدن تا واکسن رو به پات زد شروع کردی به گریه کرد ن    اونجا رو گذاشتی رو سرت تا صبح بالای سرت نشستم و مراقب بودم که تبت بالا نره فقط تا صبح ناله می   کردی و می خوابیدی. ماشالا وزنت خوب بود ، وزن 5 کیلو                                        دور سر 38.5       &n...
28 بهمن 1390

پایان 3 ماهگی عسل مامان

      گل دخترم روز به روز که می گذره بیشتر بهت مانوس می شم و می بینم که تو داری ماشالا بزرگ می شی دیروز وقتی که بغل بابایی بودی انگشترش رو از تو دستش برداشتی و انداختی زمین،منو و سروش هم کلی ذوق کردیم  . دیگه داری خانم میشی . خودم چشمت کردم و گفتم یک کوچولو ارومتری اما نه بازم گریه هات شروع شده و هر شب باید گریتو بکنی و بخوابی. سروش خیلی دوستت داره و منتظره بزرگ بشی تا باهات بازی کنه ،خیلی وقتا تو رو توی گهوارت خوابت  می کنه و لالایی می خونه ،تو هم عاشق سروشی وقتی کنارت می شینه باهاش حرف میزنی   ...
28 بهمن 1390

دومین سفر

  گل دختر مامان روز دوشنبه 17 بهمن ما با ماشین خودمون عازم تهران شدیم خدا رو شکر اصلا منو اذیت نکردی ،ساعت 3 بود که رسیدیم تهران خاله مصی اینا هم اومده بودن اونجا تا دور هم باشیم . خاله مصی هنوز بیدار بود و منتظر بود که ما برسیم ،از اینکه همدیگه رو می دیدیم خیلی خوشحال بودیم. نصف شب بیدار شده بودی  همه  رو از خواب بیدار کردی.منم که خیلی خسته بودم و اصلا خواب نکرده بودم.               ستایش و سروش هم بیدار شدن و هیچ کدومتون نگذاشتید ما بخوابیم. روز سه شنبه هم همه جا سفید پوش شده بود هوا هم خیلی سرد بود     &nbs...
28 بهمن 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دخترم یکتا می باشد