یکتایکتا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 11 روز سن داره

دخترم یکتا

عقیقه یکتا در یک ماهگی

امام صادق(ع) می فرمایند :کل مرتهن بعقیقه :هر مولودی در گرو عقیقه خود است به عبارت دیگر اگر عقیقه نکند در معرض بلاهاست. ٣٠ روزه بودی ما هم تصمیم گرفتیم روز عاشورا تو رو عقیقه کنیم یک گوسفند کشتیم و انداختیم تو دیگی که قرار بود ابگوشت نذری بپزن ،امیدوارم که هم تو هم داداشت از همه بلاها دور باشین و همیشه در امان باشین.   راستی وقتی به دنیا اومدی دایی جان رسول هم نتونست بیاد دیدنیت برای همین توی این تعطیلات پیش ما بود البته باباجون و مامان جون و دایی محسن هم اومده بودن  بعد از تعطیلات همه برگشتن ،بازم تنها شدیم دایی جان محمدم نیومده بود  اخه قراره بره سر کار منم بهش گفتم از پا قدم گل دخترمه ...
28 دی 1390

ماه اول قند عسلم

هفت روز از تولدت می گذشت که بردیمت دکتر (ژینوس صراف زاده)گفت زردی داری باید بخوابونیمت زیر دستگاه ،بامامان جون رفتیم و یک دستگاه کرایه کردیم اوردیم خونه،48 ساعت زیر دستگاه خوابیدی  بعد از48 ساعت اومد پایین اما هنوز هم زردی داشتی خدا رو شکر خطر رفع شده بود ، بعد از 12 روزبلاخره با بابایی به توافق رسیدیم که اسمت رو بذاریم یکتا ،الهی قربونت برم ایشالاکه برامون خوش نام باشی .   15 روز از تولد دخترم می گذشت که باباجون و مامان جون ،خاله مصی ،ستایش گلم ،دایی ها همه برگشتند تهران و باز من بودم و دو تا بچه دست تنها بهشون عادت کرده بودیم دیگه دنیا همینه           &nbs...
27 دی 1390

اولین حموم گل دخترم

درست فردای روزی که به دنیا اومدی از بیمارستان مرخص شدیم ،همون روز ما مان جون و خاله زهره برای اولین بار بردنت حموم ،فهمیدم عاشق حموم رفتنی،اخه کوچکترین گریه ای هم نکردی .             خوش اومدی دختر گلم ...
27 دی 1390

ماه هفتم بارداری

این ماه برای انجام یک سری ازمایش به ازمایشگاه رفتم ،متوجه شدم که دچار دیابت بارداری شدم ،دکتر منو پیش یک دکتر غدد فرستاد ،بعد از اون هم پیش یک دکتر تغذیه ،البته من از ماه اول شیرینی و قند نمی خوردم اما رژیم سفت و سخت من شروع شد ،خیلی برام سخت بود چون دکتر منو از خیلی غذا ها محروم کرده بود،و قرار بود که روزی دو بار قند خونم رو چک کنم و ماهی یک بار هم برای انجام ازمایش قند به ازمایشگاه برم ، اما وقتی که  میدیدم که قراره چند وقت دیگه قراره دخترم  بیاد و من و داداش سروش رو از تنهایی در بیاره با خودم میگفتم ارزش داره ،چشم بهم بزنی می گذره،از اواخر این ماه قرار بود که من هفته دوبار یک نوار از قلب مهربون و کوچولوت بگیریم تا مط...
24 دی 1390

ماه ششم بارداری

اوایل این ماه به سونوگرافی رفتم خیلی روز شماری می کردم تاامروز برسه من برم سونو ،اما متاسفانه چون تازه 7 روزه که عمه ام روز از دست دادم خیلی پکر بودم ،اخه خیلی بهش وابسته بودم .  خلاصه بعد از ظهر ساعت 5 بود که با بابایی به مطب خانم دکتر کامیابی رفتم و فهمیدم قراره خدا بهم یک دختر ناز نازی بده خیلی خوشحال شدم چون یک پسر خوشکل و مامانی داشتم ،خیلی خیلی خدا رو شکر کردم اول از اینکه سونو نشون داد که سالم هستی بعد از اونم به خاطر اینکه قرار بود خدا بهم یک دختر خوشکل بده،اولین نفر به بابایی خبر دادم که خیلی خوشحال شد ،داداش سروش هم خیلی خوشحال شد اما می گفت اگر پسر بود بهتر بود من می خواستم باهاش فوتبال بازی کنم اگه دختر باشه شوتا...
24 دی 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دخترم یکتا می باشد