درد دل های مامی با گل دخترش
![]()
امروز که از خواب پاشدم رفتم دم پنجره و دیدم که نم نم داره بارون می باره ،دل خودم هم کمی بارونی
بود به بابایی گفتم دلم می خواد یکتا گلم زودتر بزرگ بشه با هم بریم تو بارون و قدم بزنیم اخه مامان
عاشق اینه که بره تو این هوا پیاده روی کنه .

اما دوباره گفتم نه،گاهی اوقات دوست دارم زمان متوقف بشه دوست دارم بچه هام همینطور کوچولو
بمونن و کنارم باشن ،اخه عاشق نگاه معصومانشونم ،عاشق اینم که بگیرمشون توبغلم و ببوسمشون و
بهشون بگم چقدر دوستشون دارم بهشون بگم همیشه پاک بمونید ،عاشق اینم که یکتا بهم نگاه می
کنه و با دهن بی دندونشون بهم لبخند میزنه ،عاشق اینم که سروش شیطونی میکنه ،همش می ترسم
بزرگ بشید و برید جایی که از من دور باشید مثل من که مامان و بابامو تنها گذاشتم ،مثل بابایی که از
مامان و باباش دور شده ،حالا که بهمون احتیاج دارن ازشون دوریم و هیچ کار از دستمون بر نمیاد ،ما اینجا
تنها، اوناهم اونجا ،اما باز خدا رو شاکرم که بابایی رو بهم داد تو این چند سال زندگی مثل یک فرشته
دور من و شما ها چرخید و هیچ چیز برامون کم نگذاشت.باید خیلی قدر بابایی رو بدونید امیدوارم تا روزی
که زنده ام و نفس می کشم سایه هیچ کدوم از عزیزامون از سرم کم نشه و همیشه همشون صحیح و
سالم باشن و دلشون همیشه خوش باشه .این شاخه های گل رو هم تقدیم میکنیم به بابایی تا همه
خستگی هاش از تنش در بره.
دوستت داریم بابا جون
سروش ویکتا ![]()



درد دل های مامی با گل دخترش
