تولد جگر گوشه ام یکتا
سحر روز سه شنبه ساعت 3نیمه شب در حالی که هم خیلی خوشحال بودم و هم مضطرب از خواب
بیدار شدم و دو رکعت نمازخوندم و از خدا خواستم که فرزندی به من عطا کنه اول از همه سالم و بعد از
اون صالح و از خدا خواستم که بتونم به بهترین نحو دخترم رو تربیت کنم ،خلاصه ساعت 6 با بابایی ،عمه
جون زینب خاله جون زهره در حالی که هوا بارانی و بسیار لطیف بود به بیمارستان ارجمند رفتیم مامان
جون ،اقا جون ،خاله جون مصی،دایی جون محمد و محسن ،ستایش عزیزم همه با قطار تو راه بودند و قرار
بود ساعت 10صبح یک راست از راه اهن بیان بیمارستان اونا به خاطر شما این همه راه از تهران اومده
بودن ساعت 9 بود که پرستار اومد دنبالم منو با خودش به اتاق عمل برد ،ساعت 9:15 شما رو از اتاق
عمل اورده بودن ،مامانی هم ساعت 9:35 به هوش اومداوردنش بیرون درد زیادی داشتم اما هر بار که
بهت نگاه می کردم تمام خستگی های نه ماه بارداری از تنم بیرون می رفت.کم کم سرو کله فامیل
هامون پیدا شون شد و اومدن دیدنی ما ،باید یادت باشه که به غیر از مامان جون و خاله مصی ،خاله
زهره ،عمه زینب، خاله زهرا خیلی برات زحمت کشیدن .من از همشون واقعا ممنونم.



تولد جگر گوشه ام یکتا
