مادرانه

دختر ناز نازی من چند روزه که می خوام بیام برات بنویسم اما اصلا نمی دونم چی بنویسم .
گاهی اوقات احساس خوشبختی میکنم ،گاهی اوقات دلم می گیره ،گاهی اوقات می شینم به
شما دو تا نگاه می کنم می بینم دارین باهم بازی می کنید ،گاهی دعوا می کنید ،گاهی هم سروش
می شینه قربون صدقت میره همه اینها برام قشنگه می دونم اگر زنده باشم روزی می رسه که من
دلم برای این لحظه ها تنگ می شه ،گاهی اوقات فکر می کنم عمرم رو دارم بیهوده می گذرونم اما
بعد به خودم می گم که بزرگترین رسالت من تربیت بچه هامه ،این مشکل ترین کاره
گاهی اوقات فکر می کنم خیلی تنهام ،اما وقتی سروش میاد رو پام می شینه دستاشو دور گردنم حلقه
می کنه میگه مامان نمی دونی چقد دوستت دارم ،من که کنارت باشم اروم می شم ،هر لحظه دنبالمه ،
نگاه می کنم به تو میبینم که میایی رو پام می شینی بوسم می کنی ،هر وقت خوابم بالای سرم
میشینی نازم می کنی ،خودتو لوسی می کنی ،به خودم می گم دیگه چی می خوای
نفس مامان ، تا چشمامو باز کردم دیدم که یک ساله شدی اگر روزی هزار بار سجده شکر بجا بیارم بازم
کمه ،یک ساله که زندگی ما رو شیرین تر کردی ،تو با داداش سروش همه زندگی ما شدید هر روز برام
شیرین تر می شی ،
ماشالا خیلی بلا شدی مدام دارم دنبالت میدوم یه لحظه هم که می خوابی من باید فکر ناهار باشم
خوبه دیگه به بابا غرغر نمی کنم که حوصلم سر رفت امسال هم برات تولد نگرفتم اخه تعدادمون خیلی
کم بود ایشالا سال دیگه برات یه تولد مفصل می گیرم .دست خاله مصی و مامان جون اینا هم درد نکنه
که کادو واست گرفته بودن .


مادرانه
